تبليغاتX
برسان سلام ما را


برسان سلام ما را

دلم برات یک ذره شده تمام فکرم این روز ها به اینه که تو پارسال توی این روز ها بودی روز هایی پر از خاطره با تو. خیلی وقت ها توی حیاط بودم که در باز می شد قامتت توی در پیدا می شد. می گفتم سلام دایی!چهره ی مهربونت یادم نمی ره لبخند می زدی حتی اگه خیلی خسته بودی می گفتی سلام دایی جون خوبی؟نگاهت رو فراموش نمی کنم.یه روز داشتم توی حیاط نماز می خوندم مثل همیشه در باز شد و اومدی تو ، آروم از بغلم رد شدی گفتی دایی خیلی برام دعا کن خیلی...خیلی برات دعا کردم خیلی.دایی میدونی توی مکه تو یکی از سه تا دعای من موقع دیدن خونه ی خدا بودی؟

از مکه که برگشتم بهم گفتن داییت برات پارچه نویسی ها رو زده به دیوار.تو با کمر دردت رفته بودی بالای دیوار و پارچه ها رو زده بودی.خیلی با سلیقه زده بودی.

خوب یادمه تیر ماه بود آخرین دفعه ای که دست هامو حلقه کردم دور گردنت و کلی گریه کردم یادته بهت گفتم نمی بخشم کسی رو که داییم رو ازم گرفت هر کی می خواد باشه هر کی می خواد باشه... جوابت خوب یادمه

خوب یادمه وقتی مامان گفت خواب بد دیدم و خاله اومد پایین گفت موبایلت رو توی کلانتری جواب دادن و گفتن بیاید کلانتری.بابا با خاله رفتن کلانتری و... جلوی در خشک شدم هر کدوممون یک طرف گریه می کردیم و نمی دونم چرا امین طاها هیچی نمی پرسید...

همه اومدن برای آخرین بار تو رو ببینن. من نیومدم  دوست نداشتم اون طوری ببینمت نمیخواستم  توی آخرین تصویر ذهنم روی پاهای خودت نباشی. می خواستم برای همیشه چشم هات برق بزنه می خواستم برای همیشه لبهات حرف بزنه می خواستم برای همیشه نگاهت یادم بمونه می خواستم لبخندت همیشه یادم بمونه  

 توی خاطرات من همیشه ایستاده ای

خدایش بیامرزاد

ذکر فاتحه لطفا

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 2:19 توسط شهریور| |

 

کم کم داره یک سال می شه که نیستی!

۵ شنبه تولد پسرت بود خیلی خوشحال بود قاب عکس تو هم روی دیوار خونه تکون می خورد.

حتما داشتی امین طاها رو می دیدی، مریم رو دیدی، من رو هم دیدی، همه رو دیدی مطمئنم...

دوستت دارم کاش بودی دایی عزیزم.یادت به خیر

خدایش بیامرزاد (لطفا فاتحه بفرستید)

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 20:31 توسط شهریور| |

 

ماییم و هفت سینی که امسال

 شش سین دارد!

چرا که سبزی حضور تو ،

 در خانه نیست!!!

 

تقدیم به تمام کسانی که عزیزی را از دست داده اند . جایشان در قلب هایمان سبز...

میلاد تهرانی

 

 

نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 10:15 توسط شهریور| |

 

دارم حسرت رو مز مزه می کنم.تلخ تلخ.

تمام ای کاش های بعد از تو جمع شد و توی چشم هام ریخت.چشم هام هم طعم حسرت رو چشید.

می دونی ! دیگه هیچ کس از من یک لیوان چای که پر پر باشه نمی خواد...

نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 3:17 توسط شهریور| |

 

 

از خاطرم  نمی روی

گمگشته ی من

نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 12:41 توسط شهریور| |

 

وقتی بابا تفرش بود و محمد هم تهران ما خیلی تنها بودیم مامان خیلی به هم ریخته بود.دایی حمید ما رو تنها نمی ذاشت یه ما رو می برد خونشون یا خودشون می اومدن و ما رو تنها نمی ذاشتن.مامان رو آروم می کرد.توی اون مدت هر وقت کاری پیش می اومد هر وقت سر و کله ی یه مشکل پیدا می شد و از حلش مستاصل   می شدیم می رفتم سمت تلفن گوشی و برمی داشتم و شماره می گرفتم اون طرف خط فقط یک نفر می تونست باشه که اونم دایی حمیدرضا بود نه کس دیگری...

حالا نمی دونم باید به کی زنگ بزنم بیاد مامان رو آروم کنه...

نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 16:35 توسط شهریور| |


Design By : Night Skin