تبليغاتX
برسان سلام ما را

 

امشب دوباره صدای 

   الله اکبر   

به گوش میرسد

 

الله اکبر

الله اکبر

 

نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388  توسط شهریور  | 


 

 آیت‌الله سیستانی از دولت مردان عراقی خواستند مسئولیت‌های خود در برابر مردم عراق را فراموش نکنند و از «سیستانی» به عنوان تأیید کننده یا محکوم کننده استفاده نکنند و تنها به قانون پایبند باشند.

 

نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388  توسط شهریور  | 


 

نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388  توسط شهریور  | 


 

بسی رنج بردم در این سال سی
سه صفر کم کردم ز پول پارسی

در مورد طرح کم کردن سه صفر ار پول


به این آدرس هم سر بزنید جالب

نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388  توسط شهریور  | 


 

از بد بتر اگر هست

این است

اینکه باشی

در چاه نابرادر ، تنها

زندانی زلیخا

چوب حراج خورده ی بازار برده ها

البته بی آن که یوسف باشی !

 

پس بهتر است درز بگیری

این پاره پوره پیرهن ِ

بی بو و خاصیت را

که چشم هیچ چشم به راهی را

روشن نمی کند !

 

از : قیصر امین پور

 

نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388  توسط شهریور  | 


 
 
در تاریخ آمده است در سال 1264 هجری قمری، یعنی درست در حدود 166 سال پیش نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واكسیناسیون به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌كوبی می‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبی به امیر كبیر خبر رسید كه مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واكسن بزنند! به‌ویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه كرده­اند كه واكسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. شاید او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله می‌كوبند...ادامه مطلب

برگرفته از وبلاگ  خاطرات دانشجویی


ادامه مطلب...
نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388  توسط شهریور  | 


 

برام دعا کنید امتحان هام شروع شد...

نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388  توسط شهریور  | 


دلم برات یک ذره شده تمام فکرم این روز ها به اینه که تو پارسال توی این روز ها بودی روز هایی پر از خاطره با تو. خیلی وقت ها توی حیاط بودم که در باز می شد قامتت توی در پیدا می شد. می گفتم سلام دایی!چهره ی مهربونت یادم نمی ره لبخند می زدی حتی اگه خیلی خسته بودی می گفتی سلام دایی جون خوبی؟نگاهت رو فراموش نمی کنم.یه روز داشتم توی حیاط نماز می خوندم مثل همیشه در باز شد و اومدی تو ، آروم از بغلم رد شدی گفتی دایی خیلی برام دعا کن خیلی...خیلی برات دعا کردم خیلی.دایی میدونی توی مکه تو یکی از سه تا دعای من موقع دیدن خونه ی خدا بودی؟

از مکه که برگشتم بهم گفتن داییت برات پارچه نویسی ها رو زده به دیوار.تو با کمر دردت رفته بودی بالای دیوار و پارچه ها رو زده بودی.خیلی با سلیقه زده بودی.

خوب یادمه تیر ماه بود آخرین دفعه ای که دست هامو حلقه کردم دور گردنت و کلی گریه کردم یادته بهت گفتم نمی بخشم کسی رو که داییم رو ازم گرفت هر کی می خواد باشه هر کی می خواد باشه... جوابت خوب یادمه

خوب یادمه وقتی مامان گفت خواب بد دیدم و خاله اومد پایین گفت موبایلت رو توی کلانتری جواب دادن و گفتن بیاید کلانتری.بابا با خاله رفتن کلانتری و... جلوی در خشک شدم هر کدوممون یک طرف گریه می کردیم و نمی دونم چرا امین طاها هیچی نمی پرسید...

همه اومدن برای آخرین بار تو رو ببینن. من نیومدم  دوست نداشتم اون طوری ببینمت نمیخواستم  توی آخرین تصویر ذهنم روی پاهای خودت نباشی. می خواستم برای همیشه چشم هات برق بزنه می خواستم برای همیشه لبهات حرف بزنه می خواستم برای همیشه نگاهت یادم بمونه می خواستم لبخندت همیشه یادم بمونه  

 توی خاطرات من همیشه ایستاده ای

خدایش بیامرزاد

ذکر فاتحه لطفا

نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388  توسط شهریور  | 


 

قالب قبلیم خیلی قشنگ تره پس دوباره می ذارمش

نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388  توسط شهریور  |