تبليغاتX
برسان سلام ما را


برسان سلام ما را

 

 می ترسم

می ترسم از جنگ نا برابر

از ناو ، از خلیج ، از تنگه

 از باریکه غزه

می ترسم از شکستن دیوار صوتی

دیوار خانه

و دیوار تنم

یا شاید

از شکستن آرزوهایم...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت 10:26 توسط شهریور| |

 

دارم حسرت رو مز مزه می کنم.تلخ تلخ.

تمام ای کاش های بعد از تو جمع شد و توی چشم هام ریخت.چشم هام هم طعم حسرت رو چشید.

می دونی ! دیگه هیچ کس از من یک لیوان چای که پر پر باشه نمی خواد...

نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 3:17 توسط شهریور| |

 
در آن دور دست ها،
که زمان خود را گم کرده است،
کسی است که به ما می گوید:
کوه با نخستین سنگ آغاز می شود
و انسان با نخستین رنج ...
 
عجیبه خیلی عجیب ...
دل  هوای کودکی ها رو کرده ، و برای بی غصه بودن ها تنگ شده ،یاد روز های بی رنج به خیر ...یاد روز هایی که معنی اشک رو نمی فهمید به خیر.
 
 
آرام آرام بزرگ می شویم و دنیا هم آرام تغییر می کند.عاشق دنیای بزرگتر ها می شویم و دوست داریم زود تر بزرگ شویم.غافل از اینکه زندگی بزرگتر ها خیلی پیچیده است و تحملش توان زیادی می خواهد که ناگهان به لطف حادثه ای تمام زیبایی ها به هم می ریزد و زندگی روی دیگرش رو آشکار می کند.  می بینی ، می فهمی و لمس می کنی که زندگی گره های زیادی دارد و آن زمان ، تازه آغاز
می شوی...
 
 
 
نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 19:5 توسط شهریور| |

و ناگهان

.

.

.

 

امتحانات...

 

نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 16:48 توسط شهریور| |


Design By : Night Skin