برسان سلام ما را
خدایا می بینی ، هنوز سر بندگی به خاک دارم...هنوز سلام به سربلندی کوه که هرچه بیشتر فشار می بیند سربلند تر می شود وقتی بابا تفرش بود و محمد هم تهران ما خیلی تنها بودیم مامان خیلی به هم ریخته بود.دایی حمید ما رو تنها نمی ذاشت یه ما رو می برد خونشون یا خودشون می اومدن و ما رو تنها نمی ذاشتن.مامان رو آروم می کرد.توی اون مدت هر وقت کاری پیش می اومد هر وقت سر و کله ی یه مشکل پیدا می شد و از حلش مستاصل می شدیم می رفتم سمت تلفن گوشی و برمی داشتم و شماره می گرفتم اون طرف خط فقط یک نفر می تونست باشه که اونم دایی حمیدرضا بود نه کس دیگری... حالا نمی دونم باید به کی زنگ بزنم بیاد مامان رو آروم کنه... اگر دشنه ی دشمنان گردنیم اگر خنجر دوستان گرده ایم گواهی بخواهید اینک گواه همین زخم هایی که نشمرده ایم دلی سر بلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم این شعر مرحوم قیصر امین پور به شدت منو یاد دایی می اندازه. روزی که قیصر مرد من نتونستم درس بخونم امتحان هم داشتم ولی نشد.تو دانشکده غوغا بود. به خودم گفتم چه قدر آدم ها زود عکس می شن خاطره می شن به جای اینکه زنده باشن زنده یاد می شن. حالا ... ما هم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم . روزی که دایی رفت سه شنبه بود دقیقا مثل قیصر سه شنبه چرا تلخ و بی حوصله سه شنبه چرا این همه فاصله سه شنبه خدا کوه را آفرید... آه ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چه قدر زود دیر می شود...


| Design By : Night Skin |


