تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در در عمق لحظه ها جاریست .
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست.
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است.
تو نیستی که ببینی ، چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه است
غبار سربی اندوه بال گستردست
تو نیستی که ببینی ، دل رمیده ی من
به جز تو یاد همه چیز را رها کردست
فریدون مشیری
پس از پنجی ز ساعت شش
به پنجم روزم از مه شش
به کابوس نگون بختی
بماند پنجم ز دایی شش
محمد مهدی ادیب نیا
ساعت ۵ دقیقه گذشته از شش ، روز پنجم ماه ششم دایی حمیدم رفت پیش خدا...
امروز پنج شنبه است می ریم بهش سر می زنیم.
امین طاها دیروز رفت مدرسه جشن شکوفه ها این هم عکسش البته با یک هیئت همراه ۶ نفره


دایی ! سلام !
می دونم می شنوی می بینی حتی خیلی بهتر از ما.
می خوام دردو دل کنم باهات.می خوام از نبودت و بار سنگینش برای خودت بگم . می خوام بازم بگم دلم خیلی برات تنگ شده.
دایی ! ترسم رو از خیلی چیز ها ریختی خیلی چیز ها هنوز صدات تو گوشمه گفتی " دایی اینکه ترس نداره."حتی چهرت رو می بینم. دایی می خوام بدونی که باعث شدی ترسم از مرگ هم بریزه دیگه نمی ترسم . دیگه نمی ترسم...
دایی ! فردا جشن شکوفه های امین طاهاست . نمی ذاریم تنها بمونه مطمئن باش ...
به پاس همه ی خوبی هات دایی جونم.

امروز همه باهم نشستیم فیلم های دایی رو دیدیم.هم فیلم های شمال رفتن پارسال دایی با خانوادش هم فیلم های اومدن من از مکه.دیدم مریم داره روی یک کاغذ که رو میزه می نویسه من هم اسکن کردم و گذاشتم توی وبلاگ.
دلم برای دایی تنگ شده
خیلی
خیلی

پدر یعنی عشق یعنی عاطفه مهربانی و من همه ی این ها را از دست دادم. ۱۹ / ۶ / ۸۷
خداحافظ

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه می شه
باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ همین حالا
.
.
.
همینه رسم این دنیا

ترا چنان که تویی هر نظر کجا بینند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
(خدایش رحمت کناد)
پنج روز گذشت و من هنوز مبهوتم
هنوز سر در گم
دلم
دلم تند تر از هر زمان دیگری برایت تنگ می شود
و من هنوز به تو فکر می کنم
خاطراتت ذهنم را تسخیر کرده
وجودم از آن تو ذهن چه می ارزد...
دیوار به دیوار این شهر یاد تو را برایم زنده می کند
هنوز می گویم شاید خوابم
چه کابوس بدی
کاش بیدار می شدم
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
دوتا چیز از خدا می خوام
یکی آمرزش
یکی گرفتن حق تو
توکل به خدا ، که خدا خودش برای بنده هاش کافیه.
.
.
.
بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم
هزار صف ز دعاهای مستجاب زده
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه
جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گل های حسرت نمی چینی
برام باورش خیلی سخت بود
خیلی سخت
دارم می میرم
دایی جونم رفتی
تنهامون گذاشتی
می خوام بدونی که خیلی دوست داشتم
خیلی
خیلی برام عزیز بودی تحمل نبودنت سخته
همیشه می اومدم راه پله ها رو نگاه می کردم
وقتی کفشاتو می دیدم
می اومدم می گفتم مامان دایی هست.
حالا دایی نیست حتی اگه کفش هاش باشه
دلم برات تنگ شده ...
از همین امروز
ای بی خبران چه وقت خواب است مرا
![]()
معرفی کتاب
روی ماه خداوند را ببوس
مصطفی مستور


