تبليغاتX
برسان سلام ما را


برسان سلام ما را

من یک چهار دیواری دارم
و یک دنیا
دنیایی که در آن کوه هست٬رود هست٬مور هست...
و کوه به من آموخت
که در سرما و گرما٬در برف و بوران٬زیر آفتاب سوزان یا باران
باید ایستاد ٬
مقاوم!
و رود به من آموخت
که با وجود سنگ و صخره٬سد و نرده٬خار و علف هرزه
باید جاری بود ٬
مداوم!
و مور به من آموخت٬
که با جثه هر چند کوچک٬با کمک یا بی کمک٬نم نمک
باید اندیشه فردا کرد٬ مصمم٬
.....
و من این دنیا را به چهار دیواری خود آوردم:
مصمم٬مداوم و مقاوم!
نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 1:48 توسط شهریور| |

 

  1. سلام خدا
  2. دوستت دارم
  3. مواظبم باش

 

 

   مرا آنی و کمتر از آنی به خود وامگذار

نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 1:25 توسط شهریور| |

 

پل خواجو

 

چهل ستون

 

عالی قاپو

نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 3:53 توسط شهریور| |

دکتر مقصودی

امروز جلسه ی آخر کلاس ما با دکتر مقصودی بود.دلم خیلی براش تنگ می شه . از ترم اول که وارد دانشگاه شدم تا حالا یعنی ۴ ترم یعنی دو سال استاد اصلی ما بوده . هرچی بلدم از دکتر یاد گرفتم.

تصمیم گرفتیم که ازش قدر دانی کنیم. خیلی دلسوزانه کار می کنه خیلی . براش یه قاب خاتم خریدیم مریم متن رو تهیه کرد و دادیم سپهوند با قلم درشتی متن رو بنویسه .

امروز صبح سر کلاس بهش دادیم.شوکه شد مطمئنم که اشک ریخت . منم اشکم در اومد.

خیلی استاد خوبیه امیدوارم همیشه سالم باشه

 کم نیاره که واسمون کم نذاشت...

نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 11:24 توسط شهریور| |

 

 

شاید این جمعه بیاید شاید...

 

 

همیشه منتظرت هستم

                             ایستاده بر پا

                                       کوه خواهم شد...

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 18:29 توسط شهریور| |

 

بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسید

                    گل تاب فشار در و دیوار ندارد

 

 

یا فاطمه الزهرا

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 14:5 توسط شهریور| |

 

ناگهان خودم را یافتم میان عظمتی که باور نکردنی بود ولی برای درک عظمتش دیر شده بود زیبایی هایش دیدنی بود و من ندیده بودم . می توانست جاده ی زندگی ام را هموار کند و من نمی دانستم ...

چقدر خوب است آدم ها با ذهنی آرام زندگی کنند.نه با دلخوری و خدایا مرا به خاطر تمام سهل انگاری هایم ببخش . من به خاطر این باور ها ی نشسته کاری کردم که الان باید حسرت بخورم.خدایا فرصت جبران بده.

 

اگر از آن قوم بدم نمی آمد سفر پانزده روزه ام طور دیگر بود...

نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 15:25 توسط شهریور|


Design By : Night Skin