تبليغاتX
برسان سلام ما را

قهرمان
نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387  توسط شهریور  | 


 

 

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم

 تو کعبه ای هر جا روم قصد مقامت می کنم

هر جا که هستی حاضری از دور بر ما ناظری

  شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387  توسط شهریور  | 


 

می خوام با یک سایت آشناتون کنم.

برید به این لبنک .صبر کنید تا نوار سز پر شود (لود شود) بعدش ببینید

طاقت بیار و مرد باش

نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387  توسط شهریور  | 


 

 

 

هر بار فکری به ذهنت می رسد که می تواند به تو آسیب برساند – خصومت ، نفرت ، افسوس ، و... – این کار را انجام بده:

ناخن انگشت سبابه ات را چنان در ریشه ی انگشت شست همان دست فرو ببر که به شدت درد بگیرد.

بر درد تمرکز کن :

بازتاب جسمانی رنجی است که در عالم روحانی (روح) می کشی.تنها زمانی فشار  را کم کن که اندیشه ی  بی رحمانه از ذهنت بیرون رفته باشد.این کار را هر چند بار که  لازم است انجام بده تا آن اندیشه ترکت کند، حتی اگر لازم باشد بارها و بارها ناخنت را در شست خود فرو ببری.

هر بار بازگشت اندیشه ی بی رحمانه بیش تر به تاخیر می افتد و اگر هربار که این اندیشه به ذهنت می رسد ، این تمرین را انجام دهی اندیشه ی منفی به تمامی نابود می شود.

 

 

کتاب خاطرات یک مغ / پائولو کوئلیو /انتشارات کاروان /1379
نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387  توسط شهریور  | 


 

نوشته بودم که روشنی فکرم است گفته بودم که پشتم به او و راهنمایی هایش گرم است.فراموش نمی کنم لحظه هایی را که با جمله ای بار ها و بار ها به من زندگی دوباره بخشیده است.و من به خاطر عظمت درونی اش است که همیشه با او صحبت می کنم.

پدرم ! راه سنگلاخ است و من طفلی نوپا

و من محتاج فانوس راهنمایی هایت و کفش های آهنی از تجربه های تو...

.

.

.

              تو به من گفتی عبور کن و من عبور کردم.

نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387  توسط شهریور  | 


در نبندیم به نور

 

در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

 

پرده از ساحت دل برگیریم

 

رو به این پنجره با شوق

 

سلامی بکنیم

 

سهراب سپهری

نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387  توسط شهریور  | 


 

برای پدرم تکیه گاهم امیدم و روشنی فکرم...

بابایی تولدت مبارک

 

 

روز میلاد تو باران آمد

روز میلاد تو بود

که هوا

بوی شبنم و شقایق می داد

و خدا می خندید

عطر یاس از در و دیوار هوا می پاشید

و نسیم از تو بشارت می داد

باد بر پنجره پا می کوبید

زلف افشان را بید

در مسیر تو پریشان می کرد

هر کجا سرو بود

به تواضع به سر راه تو بر پا میخواست

تاکها با تو تبانی کردند

غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند

سرکه ها را خبر آمدنت شیرین کرد

برگها از سر تعظیم تو می رقصیدند

و خزان در قدم شاد تو نقاشی کرد

و به تردستی استاد ازل

                        شعبده ای بر پا شد

گوشها منتظرِ

اولین گریه ی شیرین تو و

چشمها منتظرِ

اولین ساغر سیمای تو بود

 

روز میلاد تو باز

مثل همواره خدا حاضر بود

آسمان جشن گرفت

ابرها مژده ی دیدار تو را می دادند

رعد در حنجره از عشق تو غوغا می کرد

طبلِ آغازِ تو را می کوبید

برق آغازِ تو را می تابید

مِه فضای را به هوای تو در آغوش گرفت

آنسوی پیله ی مِه

ماه تا فرصت دیدار تو بیدار نشست

 

در جهان از قدم مهر تو مهمانی شد

شعر از مرکب فرخنده احساس تو

                                    الهام گرفت

واژه ها در شعف وصف تو شادی کردند

و غزل

      قلب همواره ی توصیف تو شد

 

روز میلاد تو باز

آسمان جشن گرفت

و به یُمن قدم سبز تو باران بارید

 

ای تسلای خزان

سینه ی پر عطشم

که ز گرمای حضور خشکی تاول زده است

از عبور نفس خیس تو بارانی باد

 

ای تمنای بهار

سینه از برکت میلاد تو نورانی باد

در دل خسته ام از عشق چراغانی باد

سرنوشت من و دل آنچه تو می دانی باد

عشقم از بیم رقیبان تو پنهانی باد

 

مجتبی کاشانی

 

بابا جونم از خدای مهربون واست عمر با عزت و طولانی آرزو

می کنم انشاالله.آمین.

نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387  توسط شهریور  | 


نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387  توسط شهریور  | 


 

و ناگهان ...زندگی چه زود تمام می شود

               لحظه ها زود و تند می روند

                 خاطره ماندگار می شود

نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387  توسط شهریور  | 


 

 

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست

دکتر شریعتی

کسی که اندیشه اش را دوست دارم.

نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387  توسط شهریور  |