تبليغاتX
برسان سلام ما را


برسان سلام ما را

صفحات این وبلاگ برای من خیلی مقدس شده نمی شه هر چیزی توش گذاشت من به احساساتم احترام می ذارم ولی دوست دارم این صفحات همیشه در اوج باشند و به دست نوشته ی بی احساس آلوده نشود.اینجا همیشه میزبان لحظات یگانه ی زندگی من بوده و نمی خوام با روزمرگی قلم "پایان یافت" روش بکشم...
نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 20:34 توسط شهریور| |


وداع با رمضان 1431 

این بار هم ماه رمضان تموم شد خیلی زود و چه قدر دلتنگش می شم

آخه خیلی خوب بود آدم فکر می کرد نشسته تو بغل خدا

خدایا یه موقع منو نذاری زمین اون وقت من با تنهایی هان تنها می شم

و خودتون خوب می دونین خدا جون که برای ما آدم ها قدرت تحمل 

تنهایی نذاشتین...اون وقت

غصه ها هجوم میارن و دل من تاب نمیاره...

خدایا فرصت دوباره روزه گرفتن رو به ما ببخش...آمین!

یعنی من سال دیگه می تونم دوباره مهمونت بشم؟

.

این پست سال گذشته ی من بعد از ماه رمضانه

خدایا امسال فرصت نشد ماه رمضان رو به خودم تبریک بگم فرصت نشد از حال خوبم توی شب های دعا بگم  فرصت نشد...

نمیدونم ولی میدونم که باید بگم برای همهی اتفاقات رمضان امسال شکر می تونست بد تر باشه ازت ممنونم که نذاشتی کابوس این چند ماه که برام خیلی جدی شده بود واقعیت پیدا کنه و بابابزرگ زمانی بره که من ندیده باشمش من تهران باشم و بهم زنگ بزنن که رفت و فرصت نکردی با هاش حرف بزنی...که رفت و اون وقت حسرت روی قشنگش رو یک عمر با خودت داشته باشی...

الان خیلی بده که نیست خیلی خیلی خیلی...ولی خیلی خوبه که همون طوری که ازت همیشه برای همه خواستم عمرش طولانی و با عزت بود...

خدایا توی این شب ها خیلی نزدیک بودی حیف بود که ما یادمون می رفت که این روزها و شب ها همه ی دنیا شده آغوش تو و فراموشمون می شد که الان نشستیم میون محبت خدا دیشب دلم می خواست تا صبح بیدار باشم...باهات حرف بزنم ولی شرایطش فراهم نبود کاش امروز با این حال خوبش همیشگی بود...ای کاش بود...

خدایا پارسال برات نوشتم که نمیدونم سال دیگه هستم یا نه؟! امسال هم می نویسم...خدایا معلوم نیست که  اون دنیا حتی نگاهمون کنی پس این روزهای خوش با تو بودن توی این دنیا رو ازمون نگیر...اگه سال دیگه بودم که نعمت شب قدر رو به من عطا کن  اگه نبودم هم که خودت به کرم خودت ببخش نه به کوله بار پر از بدی من...

خدایا سالی رو از شب قدر امسال برای همه رقم زدی پر از سلامتی کن پر از شادی کن پر از اتفاقات خوب کن خدایا این دنیا و از دست دادن عزیزهامون که تغییرش دست ما نیست به اندازه ی کافی تلخ هست... خدایا با اتفاقات خوب قابل تحملش کن...

خدایا خیلی دوست دارم افتخار بندگیت آرزومه...

آمین یا رب العالمین

2 - یعنی من سال دیگه می تونم دوباره مهمونت بشم؟


نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1390ساعت 12:41 توسط شهریور| |

به نام خدا

امشب ماه گرفتگی کامل بود که از پنجره راهروی طبقه سوم ساختمان فاطمیه چهار کوی دانشگاه تهران از ابتدا تا

 گرفتگی کامل دنبالش کردم...

نمی دونم دفعه دیگه که همچین اتفاقی رو می بینم کجا خواهم بود...

نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 0:36 توسط شهریور| |

خدا جونم دلم گرفته خودت می دونی چرا...

چه قدر خوبه وقتی آدم می خواد با شما درد دل کنه نیاز نیست خیلی توضیح بده، نیاز نیست کلی فکر کنه که از چه کلماتی استفاده کنه، نیاز نیست همه جوانب رو بسنجه، نیاز نیست حساب کنه اگه این رو بگه چی می شه یا چی نمی شه...

اگه نبودی چی می شد؟؟؟ چه قدر خوبه که خدا دارم...



خدایا دلم گرفته...

نوشته شده در جمعه 6 خرداد1390ساعت 23:30 توسط شهریور| |


خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان،

اما به قدر فهم تو کوچک می شود،

و به قدر نیاز تو فرود می آید،

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود، 

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود...

نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت1390ساعت 18:50 توسط شهریور| |

هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه

ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه

خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که

حتما روزهای ما بدون غم بگذره

خنده باشه بدون هیچ غصه ای

یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده

ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم

در مقابل مشکلات، تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه

و چراغ راهمون میشه

نوشته شده در جمعه 19 فروردین1390ساعت 12:46 توسط شهریور| |

مثل برق و باد رفت...

نوزده روز از سال نو

این سال داره کهنه می شه

من چی؟

نو شدم یا نه؟

دارم کهنه میشم یا نه؟

نو می مونم یا نه؟

یا نه؟؟؟!!!

نوشته شده در جمعه 19 فروردین1390ساعت 0:3 توسط شهریور| |

 

سال

۱۳۹۰

خجسته باد

یک ساعت بعد از سال تحویل

نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 4:37 توسط شهریور| |

ثانیه ها...

گذر می کنن...

خدایا ثانیه های رفته و ثانیه های نیمومده رو به خودت سپردم...


می دونی با تو پرم از شعر و ستاره

می دونی بی تو لحظه حرمتی نداره

نوشته شده در جمعه 6 اسفند1389ساعت 23:12 توسط شهریور| |

 پیامبرم! رحمه للعالمین !

یادم می آید روزی که با شوق به احترامت ایستادم و از شهر خودم به شهر تو و بر تو سلام کردم...

و تو پاسخ گفتی و چند ماه بعد من بودم و شهر تو ... روبروی قبه خضرا به تو سلام کردم...

شنیده بودم که هیچ سلامی رو بی جواب نمی ذاری...

امشب نشسته ام بر سیاهی شب و فردا روز میلاد توست من برای رهایی از شب به بهانه ای نیاز دارم، بهانه رهایی من باش...

السلام علیک یا رسول الله


نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 1:13 توسط شهریور| |

یاد و نام خداوند مهربان آرامبخش قلب هاست


یک ترم گذشت با سختی و ناراحتی و هر طوری که بود گذشت. نمی دونم نتیجه ش چی می شه. ولی قرار نیست ترم بعد این طوری بشه...

از یک شنبه آینده یعنی 24 بهمن ترم دوم کارشناسی ارشدم شروع می شه هر چه که هست هر چیزی که می شه نباید مثل قبل بشه

به امید اونکه امیدی غیرش نیست...

نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن1389ساعت 22:14 توسط شهریور| |

سلام وبلاگ دوست داشتنی خودم...

می دونم که دیر به دیر بهت سر می زنم. ولی نگران نباش چون تو هنوز بهترین جا برای من توی فضای مجازی هستی...تنها جایی که خیلی توش راحتم.الانم احساسم رو نوشتم...وبلاگ جونم


برسان سلام ما را

نوشته شده در سه شنبه 21 دی1389ساعت 0:50 توسط شهریور| |

از فردا دیگه روز ها بلند می شن و من روزهای بلند رو خیلی دوست دارم

احساس خوبی دارم

امشب چه خوشحالم

از این خوشی لبریز

رویایی حالم

یلداتون مبارک

امیدوارم هندونه های همه شیرین باشه

نوشته شده در سه شنبه 30 آذر1389ساعت 1:20 توسط شهریور| |

هوا کردم یک سری بزنم به آرشیو وبلاگم.روزی که شروع کردم به نوشتن توی وبلاگ به این پایبند شدم که از احساسم بنویسم نه چیز دیگه ای.از بهمن 86 تا الان دارم می نویسم...

تنم لرزید وقتی برگشتم به آرشیو وبلاگ که یادمه یه روزی اسمش رو گذاشته بودم صندوقچه وبلاگ

رفتم سراغش مطالبم خاک نگرفته بود تر و تازه بودن ولی احساس توش بوی فراموشی می داد. امید از این به اون ور جمله می دوید ولی احساسش برای من غریبه بود.

دلیلش رو می دونم خوب می دونم رکن اصلی نوشته هام که روشون امید می پاشید یک چیز بود یک چیز که فقط یک چیزه دو تا نیست فراخه گسترده است بزرگه توی آغوشش جا داشتم سرم رو روی پاهاش می ذاشتم اون هم بی چشم داشت آرومم می کرد حتی اگه ازم نا راضی بود. همیشه نگران بودم توی نوشته هام بود که بهش می گفتم نکنه دوستم نداشته باشی نکنه ازم ناراحت باشی و نکنه نگام نکنی ...به دلم مینداخت که نه 

این وسط یک چیزی تغییر کرده خیلی هم تغییر کرده که من الان این طوری ام که من دیگه نگاهم برق نمی زنه که نوشته هام بوی امید نمی دن.اون که تغییر نکرده مطمئنم یعنی من یه چیزیم شده؟؟؟

نمی دونم هر چی که هست از منه اون که از مهربونیش کم نمی شه اون که من رو دوست داره آخه بعضی موقع ها یک نگاه مهربون بهم می کنه می بینم که دوستم داره ولی نمی دونم چم شده...

شمایی که مهربونی شمایی که آغوشت همیشه بازه شمایی که اگه بخوای همه چی ممکنه...بهم بگو بهم بگو چه بلایی سر خودم آوردم که این شدم یه آدمی که ... ؟؟؟؟؟بهم می گی؟

دوستت دارم خدا جونم

نوشته شده در جمعه 5 آذر1389ساعت 20:28 توسط شهریور| |

پنج شنبه-ساعت چهار و هجده دقیقه عصر

خوابگاه-پشت میز-رو به روی لپ تاپ

اینترنت-موسیقی

زندگی؟

فرصت نا امیدی ندارم این قدر کار دارم که باید انجام بدم

نه

دوست دارم انجام بدم...

1- بررسی عدالت فضایی در چهار استان مرکزی همدان لرستان قم

2-تاثیر سیاست های دولت بر وضعیت سلامت زنان در ایران از 1365 تا 1385

3-بررسی تاثیر دما بر شوری دریاچه ارومیه

4-تقسیمات کشوری و تعیین شاخص های طبیعی و انسانی آن

5- زندگی ادامه دارد...

ساعت 25 شب رضا یزدانی حس خوبی بهم می ده...(تازه شنیدمش)

نوشته شده در پنجشنبه 20 آبان1389ساعت 16:26 توسط شهریور| |

 

اتاق تاریکه و فقط برق تختم روشنه دارم رادیو گوش می دم اونم اینترنتی ولی این مهم نیست که اینترنتیه مهم و جالب اینه که داره موزیک "رعنا" ی گروه رستاک پخش می شه

نوشته شده در دوشنبه 10 آبان1389ساعت 1:18 توسط شهریور| |

 

اختیار داری عمه جان اگه درسام ذهنم رو اشغال کرده باشه خیالی نیست

چون شما تو قلب من هستین

نوشته شده در شنبه 8 آبان1389ساعت 12:55 توسط شهریور| |

 

برای بدست آوردن چیزهایی که تاکنون نداشته ای، باید

 کسی شوی که تاکنون نبوده ای ...

نوشته شده در شنبه 24 مهر1389ساعت 22:35 توسط شهریور| |

 

خدایا حرفم رو پس گرفتم...من رو ببخش

نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 21:44 توسط شهریور| |

 

دلم برای خودم تنگ شده برای خود خودم

خودی که اگه ناراحت بود می اومد توی وبلاگش و با جرئت از ناراحتیش و از ترسش می نوشت و مجبور نبود الکی به خودش لبخند تحویل بده...خودی که اگه از خوشحالی و امید می نوشت واقعا خوشحال بود و امیدوار

و الان این منم که دیگه اون نیستم...

دلم برای خودم تنگ شده...

کاش زود تر تموم می شد

نوشته شده در سه شنبه 20 مهر1389ساعت 23:37 توسط شهریور| |

Design By : Mihantheme