برسان سلام ما را
در این خاک زر خیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین چو مهر و وفا بود خود کیششان گنه بود آزار کس پیششان کجا رفت آن دانش و هوشمان که شد مهر میهن فراموشمان به یزدان که ما گر خرد داشتیم کجا این سرانجام بد داشتیم چو ناکس به ده کدخدایی کند کشاورز باید گدایی کند اگر مایه زندگی بندگی است دوصدباره مردن به از زندگی است بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم برون سر از این بار ننگ آوریم نه شرقی نه غربی دولت سبز ملی که روی دیوار نوشته شده بود همراه با یک علامت پیروزی. امروز که برگشتم خوابگاه دیگه خبری ز نوشته ها نبود نمی دونم با چی ولی همه پاک شده بود. دلیلش اینه که می ترسن! ولی از چی ؟ از مردم بی سلاح، از صدای مردمی که گاهی سکوته؟ از نگرانی مردم برای سرنوشت کشورشون؟ اگه مردم بی تفاوت بودن باید می ترسیدن. واقعا از چی می ترسن؟از اینکه جایگاهشون رو از دست بدن؟ مطمئنم کسی که بر حق باشه نمی ترسه. پس چرا می ترسن؟؟؟؟؟ چند سایت رو دنبال یک قالب مناسب حال و احوال خودم گشتم پیدا نکردم ولی عاشق آسمون این قالب شدم... فعلا باشه تا یک قالب مناسب پیدا بشه و هنگامی که به انسان نعمت دهیم، به آن سرگرم می شود و از ما روی برمی تابد و با حرکت به سمت و سویی که برای خود برگزیده است از ما دور می شود و چون گزندی به او رسد از آن روی که خدا را فراموش کرده است نومید می شود. بگو هر کسی براساس ساختار روانی خود عمل می کند پس پروردگار شما بهتر می داند چه کسی را یافته تر است. سوره ی کهف آیه ۸۴ و ۸۳ (ترجمه بر اساس المیزان) ولی جای اندوه نیست، ما آنچه را که روی زمین است زینتی برای آن قرار داده ایم تا بدین وسیله مردم را بیازماییم که کدامیک از آنان کردارش نیکوتر است. و هنگامی که آزمون به پایان رسد، آنچه را که بر روی زمین است از بین می بریم و آن را به صورت خاکی بی گیاه و جایی که مورد رغبت نباشد در می آوریم. آیات ۷ و ۸ سوره ی مبارکه کهف انّ عبادی لیسُ لُکُ علیهم سلطان و کُفی بِرُبّکُ وکیلا شیطان قسم خورد که جز اندکی نسل آدم را تباه کند و خدا هم گفت بی تردید تو را بر بندگان من هیچ تسلطی نیست... خدایا میشه من جزء بنده هات باشم تا شیطان هیچ کاری از پیش نبره! خدایا توی قرآن ما آدم ها رو به خیلی از اسم ها خوندی ولی خدایا من هیچ کدوم رو نمی خوام فقط می خوام بنده ی تو باشم. همین ! تنها پشت یک میز در طبقه ی دوم بوفه ی دانشکده روبروی یک در که رو به حیاط دانشکده باز می شد آروم نشسته بودم و چای می خوردم و به حرف هایی که امروز شنیده بودم فکر می کردم. ساختمان لرزید و چون ساختمان بوفه یه ساختمان قدیمی بود احتمال دادم که کسی شاید دوید یا پرید که ساختمان این جوری لرزید ولی وقتی تکون دوم شروع شد وسایلم رو ریختم توی کیفم و تا پایین دویدم.وقتی توی پاگرد پله ها رسیدم آدم هایی که توی طبقه ی همکف بودن خیلی آروم به کارشون ادامه می دادن.مجبور شدم صبر کنم سعی کردم به خودم مسلط بشم تا لرزیدن تمام وجودم تابلو نشه.آروم اومدم پایین . همه چیز عادی بود توی حیاط همه مثل همیشه نشسته بودن و چیزی حس نکرده بودن.ولی توی ساختمان شماره ی دو شنیدم که یکی از اساتید از زلزله حرف زد و یکی جواب داد "اگه زلزله بود یک حرکتی توی جمعیت می افتاد ما که حس نکردیم." نمی دونم چرا به ساختمان های قدیمی دانشکده اعتماد کردم و به سمت کتابخانه که زیر شش طبقه ساختمان قرار داره رفتم و نشستم سراغ درس هام.به هر حال تا الان که نشستم توی اتاقم تو خوابگاه سالم هستم و اوضاع مرتبه و خبر از پس لرزه یا شاید هم پیش لرزه نبوده.امیدوارم مرکز زمین لرزه ری و گسل خطرناکش نبوده باشه. از همه می خوام که حلالم کنن تفنگت را زمین بگذار زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزی است زبان قهر چنگیزی است تو از آیین انسانی چه می دانی اگر جان را خدا دادست چرا باید تو بستانی تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو این دیو انسان کش برون آید امشب دوباره صدای الله اکبر به گوش میرسد الله اکبر الله اکبر آیتالله سیستانی از دولت مردان عراقی خواستند مسئولیتهای خود در برابر مردم عراق را فراموش نکنند و از «سیستانی» به عنوان تأیید کننده یا محکوم کننده استفاده نکنند و تنها به قانون پایبند باشند. بسی رنج بردم در این سال سی در مورد طرح کم کردن سه صفر ار پول
به این آدرس هم سر بزنید جالب از بد بتر اگر هست این است اینکه باشی در چاه نابرادر ، تنها زندانی زلیخا چوب حراج خورده ی بازار برده ها البته بی آن که یوسف باشی ! پس بهتر است درز بگیری این پاره پوره پیرهن ِ بی بو و خاصیت را که چشم هیچ چشم به راهی را روشن نمی کند ! از : قیصر امین پور برگرفته از وبلاگ خاطرات دانشجویی
![]()
![]()
![]()
سه صفر کم کردم ز پول پارسی
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |





