تبليغاتX
برسان سلام ما را


برسان سلام ما را

 

در این خاک زر خیز ایران زمین

نبودند جز مردمی پاک دین

 

چو مهر و وفا بود خود کیششان

گنه بود آزار کس پیششان

 

کجا رفت آن دانش و هوشمان

که شد مهر میهن فراموشمان

 

به یزدان که ما گر خرد داشتیم

کجا این سرانجام بد داشتیم

 

چو ناکس به ده کدخدایی کند

کشاورز باید گدایی کند

 

اگر مایه  زندگی بندگی است

دوصدباره مردن به از زندگی است

 

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم

برون سر از این بار ننگ آوریم

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 14:40 توسط شهریور| |

دیشب توی راهروی جوابگاه بوی رنگ می اومد.پیچیدم سمت پله ها که برم پایین اولین چیزی که دیدم یک شعار بود :

نه شرقی نه غربی دولت سبز ملی

که روی دیوار نوشته شده بود همراه با یک علامت پیروزی.

امروز که برگشتم خوابگاه دیگه خبری ز نوشته ها نبود نمی دونم با چی ولی همه پاک شده

بود.

دلیلش اینه که می ترسن! ولی از چی ؟ از مردم بی سلاح، از صدای مردمی که گاهی سکوته؟

از نگرانی مردم برای سرنوشت کشورشون؟

 اگه مردم بی تفاوت بودن باید می ترسیدن.

واقعا از چی می ترسن؟از اینکه جایگاهشون رو از دست بدن؟

مطمئنم کسی که بر حق باشه نمی ترسه.

پس چرا می ترسن؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 16:8 توسط شهریور| |

 

چند سایت رو دنبال یک قالب مناسب حال و احوال خودم گشتم

پیدا نکردم

ولی

عاشق آسمون این قالب شدم...

فعلا باشه تا یک قالب مناسب پیدا بشه

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 22:51 توسط شهریور| |

 

و هنگامی که به انسان نعمت دهیم، به آن سرگرم می شود و از ما روی برمی تابد

و با حرکت به سمت و سویی که برای خود برگزیده است از ما دور می شود و چون

گزندی به او رسد از آن روی که خدا را فراموش کرده است نومید می شود.

بگو هر کسی براساس ساختار روانی خود عمل می کند پس پروردگار شما بهتر

می داند چه کسی را یافته تر است.

سوره ی کهف آیه ۸۴ و ۸۳ (ترجمه بر اساس المیزان)

 

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 23:58 توسط شهریور| |

 

ولی جای اندوه نیست، ما آنچه را که روی زمین است زینتی برای آن قرار داده ایم تا بدین وسیله مردم را بیازماییم که کدامیک از آنان کردارش نیکوتر است.

و هنگامی که آزمون به پایان رسد، آنچه را که بر روی زمین است از بین می بریم و آن را به صورت خاکی بی گیاه و جایی که مورد رغبت نباشد در می آوریم.

آیات ۷ و ۸ سوره ی مبارکه کهف 

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 1:35 توسط شهریور| |

 

انّ عبادی لیسُ لُکُ علیهم سلطان و کُفی بِرُبّکُ وکیلا

 

شیطان قسم خورد که جز اندکی نسل آدم را تباه کند و خدا هم گفت

 بی تردید تو را بر بندگان من هیچ تسلطی نیست...

 

خدایا میشه من جزء بنده هات باشم تا شیطان هیچ کاری از پیش نبره!

خدایا توی قرآن ما آدم ها رو به خیلی از اسم ها خوندی ولی خدایا من

 هیچ کدوم رو نمی خوام فقط می خوام بنده ی تو باشم. همین !

 

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 1:19 توسط شهریور| |

 

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 19:30 توسط شهریور| |

 

تنها پشت یک میز در طبقه ی دوم بوفه ی دانشکده  روبروی یک در که رو به حیاط دانشکده باز می شد  آروم نشسته بودم و چای می خوردم و به حرف هایی که امروز شنیده بودم فکر می کردم.

ساختمان لرزید و چون ساختمان بوفه یه ساختمان قدیمی بود احتمال دادم که کسی شاید دوید یا پرید که ساختمان این جوری لرزید ولی وقتی تکون دوم شروع شد وسایلم رو ریختم توی کیفم و تا پایین دویدم.وقتی توی پاگرد پله ها رسیدم آدم هایی که توی طبقه ی همکف بودن خیلی آروم به کارشون ادامه می دادن.مجبور شدم صبر کنم سعی کردم به خودم مسلط بشم تا لرزیدن تمام وجودم تابلو نشه.آروم اومدم پایین . همه چیز عادی بود توی حیاط همه مثل همیشه نشسته بودن و چیزی حس نکرده بودن.ولی توی ساختمان شماره ی دو شنیدم که یکی از اساتید از زلزله حرف زد و یکی جواب داد "اگه زلزله بود یک حرکتی توی جمعیت می افتاد ما که حس نکردیم."

نمی دونم چرا به ساختمان های قدیمی دانشکده اعتماد کردم و به سمت کتابخانه که زیر شش طبقه ساختمان قرار داره رفتم و نشستم سراغ درس هام.به هر حال تا الان که نشستم توی اتاقم تو خوابگاه سالم هستم و اوضاع مرتبه و خبر از پس لرزه یا شاید هم پیش لرزه نبوده.امیدوارم مرکز زمین لرزه ری و گسل خطرناکش نبوده باشه.

از همه می خوام که حلالم کنن

 

 

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 0:29 توسط شهریور| |

 

تفنگت را زمین بگذار

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونریزی است

زبان قهر چنگیزی است

                                            تو از آیین انسانی چه می دانی

                                            اگر جان را خدا دادست

                                            چرا باید تو بستانی

تفنگت را زمین بگذار

تا از جسم تو این دیو انسان کش برون آید

 

نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 22:58 توسط شهریور| |

 

امشب دوباره صدای 

   الله اکبر   

به گوش میرسد

 

الله اکبر

الله اکبر

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 22:21 توسط شهریور| |

 

 آیت‌الله سیستانی از دولت مردان عراقی خواستند مسئولیت‌های خود در برابر مردم عراق را فراموش نکنند و از «سیستانی» به عنوان تأیید کننده یا محکوم کننده استفاده نکنند و تنها به قانون پایبند باشند.

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 14:49 توسط شهریور| |

 

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 21:22 توسط شهریور| |

 

بسی رنج بردم در این سال سی
سه صفر کم کردم ز پول پارسی

در مورد طرح کم کردن سه صفر ار پول


به این آدرس هم سر بزنید جالب

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 20:42 توسط شهریور| |

 

از بد بتر اگر هست

این است

اینکه باشی

در چاه نابرادر ، تنها

زندانی زلیخا

چوب حراج خورده ی بازار برده ها

البته بی آن که یوسف باشی !

 

پس بهتر است درز بگیری

این پاره پوره پیرهن ِ

بی بو و خاصیت را

که چشم هیچ چشم به راهی را

روشن نمی کند !

 

از : قیصر امین پور

 

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 16:34 توسط شهریور| |

 
 
در تاریخ آمده است در سال 1264 هجری قمری، یعنی درست در حدود 166 سال پیش نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واكسیناسیون به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌كوبی می‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبی به امیر كبیر خبر رسید كه مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واكسن بزنند! به‌ویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه كرده­اند كه واكسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. شاید او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله می‌كوبند...ادامه مطلب

برگرفته از وبلاگ  خاطرات دانشجویی


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 22:9 توسط شهریور| |


Design By : Night Skin